حكيم زجاجى

1007

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

پسر دارم اى كامران كودك است * بلى اندر اين كودكى زيرك است همىخواهم اى خسرو دادگر * وز اينم شب و روز خونين‌جگر كه او پيش پروردگارى بود * ورا همنشين نامدارى بود كه فرزند او را يكى روزگار * بود آن جهان‌ديده آيد به كار چنين تن سر شهسواران بود * به نزد چو تو شهرياران بود يكى ز آن بزرگان بر من نزيست * كه باشد به دل . . . . . . . . . . . . . . . . چو برخواند شه نامهء قيصرى * ز راه بزرگى و از مهترى به شروين بفرمود تا برنشست * سوى روم شد پيش آن دين‌پرست اتابك شد و پيش فرزند شاه * بياموختش رسم و آيين و راه بپرورد فرزند آن شاه را * گشاد از خرد بر دلش راه را هنرهاى شاهان بياموختش * چراغ دل و جان برافروختش برفت از جهان ناگه آن شاه پير * شد آن نوجوان شاه را جايگير بماند آن جهان‌ديده شروين برش * همىكرد آن شاه را پرورش در آن بوم‌وبر حكم او شد روان * كه او پير بو [ دست ] و خسرو جوان نماينده قيصر شه كامكار * به فرمان شروين همين كرد كار نگردد هنر ضايع اى بىقرين * هنرمند يابد ز چرخ آفرين هنرهاى شروين در آن بوم‌وبر * برآورد چون مرغ پرنده پر همه پادشاهى به شروين سپرد * به دانش ز جمله جهان گوى برد بماند اندر آن بوم‌وبر سال‌ها * بدانست اسرار و احوال‌ها به روم اندر [ آن ] نامور پير شد * به گردن درش موى زنجير شد چنين تا به هنگام بهرام گور * در آن بوم‌وبر بود شروين چو هور چو بهرام گور از عرب گشت باز * فرستاد نزديك آن سرفراز ز روم اندر او را بر خويش برد * سراى و حرم را به شروين سپرد گروهى ز تاريخ‌دانان ز پيش * كه بودند پردانش و خوب‌كيش از اين يزدگرد سرافراز نام * به تاريخ‌ها در نبردند نام و ليكن ز فرزند او گفته‌اند * گروهى كه درّ سخن سفته‌اند ورا نام بد پيش هركس بلند * درختى برومند بد ، سودمند